تبليغاتX
نامه های پست نشده ...
به رسم تمام نامه ها سلام  ..

باز برای تو می نویسم .. برای تو که هرگز ندیدمت ولی از همه ی ادم ها بیشتر دوستت دارم .. با این که تو دیگه مثل گذشته ها نیستی .. یعنی اصلا " نیستی .. با این که نمی دانم چرا سعی می کنی  به یه زندگی دیگه عادتم بدی .. در قلبم فقط تو را به یادگار دارم و درد را .. تویی که دردم شدی و دردم ماندی .. حتی حال و روز التماس گونه ی من هم نتوانست کمی از دلتنگی ام را اشکار کند تا بفهمی .. روزی که حسم را به تو سپردم خوب به خاطر دارم .. شهره ی روزهایت بودم و و رویای نا تمامت .. از عشق برایم حرف زدی .. باورت کردم هم تو را هم حرف هایت را .. امروز هر چه دنبال بهانه گشتم پیدا نشد .. انگار امشب از ان شب هایست که حق انتخاب دارم .. یا این طور حس می کنم .. می بینی .. مثل کسانی می نویسم که می خواهند خود را ارام کنند .. تو که هر چه بنویسم نه اعتراضی .. نه شکایتی .. تنها نگاه سردی که ان هم شاید از سر تنهایی به نامه هایم می اندازی .. کاش می گفتی این حس را که نمی دانم چگونه اغاز شد چگونه به پایان ببرم  ؟؟ .. می بینی .. دارم پا به پای شمع تولدم قطره قطره اب می شوم .. سنگینی گناه من چقدر بود که برای مدت کمی هم تحمل نکردی ؟؟ .. مجازاتش به چند وقت ندیدن کشیده می شود ؟؟ .. می دانی این رسم زندگی چگونه بدون تو به کام ارزوهام تلخ شد ؟؟ .. مرا در عالم بیگانگی جا گذاشته ای و بی پرده گفتی هر ان چه که نباید می گفتی .. هنوز هم باور نکرده ای که من یه فرق عجیب با همه ی مردم دنیا دارم ؟؟ ..پس قرار بود کی به دادم برسی ؟؟ .. هنوز دلواپسم نشده ای ؟؟ .. خوش به حال دل بی دلواپست !! .. بازم به تو فکر می کنم و یه نیمه راه .. یه دلتنگی .. یه دلتنگی که هنوز بهش عادت نکردم .. هنوز باورش برام سخته .. سخته که باور کنم اون که رفته و دیگه نمی تونم ببینمش تویی .. همیشه در رویاهام وجود داشتی و داری .. دلم می خواست برای یک بار هم که شده قصه ها رو بازی کنیم .. بدون هیچ باختی .. بدون هیچ تحقیری .. نمی دونم چقدر می تونم غصه هام را در قلبم خاموش کنم ..می دونم حق ندارم اینو ازت بخوام .. لا اقل به حرمت قولی که داده بودی و نشد انجامش بدی همین یک امشب را تحمل کن و تنهام نذار .. به حرمت تولد تو که من در ان حضور داشتم .. فقط یک شب از عمرت برای چند دقیقه ی کوتاه .. بذار فقط همین امشب حس بودنت زندگی بخش دل من باشه ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:38  توسط سحر  | 
کاش نمی دیدمت .. بایدی در رفتنم بود .. کاش زودتر رفته بودم .. فراموش کن که قلب داری .. اشک هایت را پاک کن .. روزهای غم فراموش خواهد شد .. نابود کن در درونت هر حسی را که نسبت به من داری حتی ترحم .. هیچ راهی برایمان نیست .. ولی نمی توانم فراموش کنم که قلب دارم .. نمی توانم نابود کنم در درونم عشق را .. اشک هایم هرگز پاک نخواهد شد .. روزهای غم تمام نخواهد شد .. نمی توانم نابود کنم در درونم حسی را که نسبت به تو دارم ..ولی میدانم که هیچ راهی برایم نیست ..پس دوست داشتنت بهانه ای شد تا من .. بگذریم .. شاید به قول تو هیچ وقت برای شروع دیر نیست .. اما چه شروعی ؟.. ان شب که همه چیز را تمام کردی .. سعی کردم هیچ غصه نخورم .. هیچ ناراحت نباشم .. خواستم چیزی را به خودم ثابت کنم که نشد ..  چون ته دلم یه چیزی می گفت دوباره می نویسی .. برای همین دوباره دل خوش کردم از همان شب تا لحظه ی اخر نفس کشیدنم .. هنوز به ان چیزی که می خواستم نرسیدم یعنی بی شک با این راهی که تو در ان قدم نهادی نمی رسم .. نشد که بشود .. به همین راحتی !!..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:20  توسط سحر  | 
رسیدن به باورهای غلط همان هایی که تو خوب می دانی ان ها را .. رسیدن به منزل بی پناهی همان هایی که در وجودم ریشه دوانده .. داشتم می خواندم ان دست نوشته هایی را که روزی برای من می نوشتی که چه شاد بودی .. داشتم به وجودت می اندیشیدم  که نفوذ نگاهم چه بزرگ می دید تو را .. برای بودن با نو نیازی به بهانه نیست و من باز هم می توانم مانند گذشته در خاطره های دردناک غوطه ور شوم .. و تو هم شاید مرا ببینی و گاهی اشکی روی نقطه های وصال قدیمی بریزی و کسی نباشد که بپرسد چرا ؟؟ .. برای غرق شدن در رویای با تو بودن نیازی به اشک ریختن نیست که تو خود برای من انبوهی از اشک های ندامت به جای گذاشته ای .. حالا می خواهم رسیدن به تو را معنی کنم که چقدر سخت است معنای فهمیدنه به تو رسیدن را .. که چقدر سخت است معنای بودن ولی بی تو ماندن را .. چقدر دلم می خواهد بگویم تو من نبودی و خاطره های کهنه ای بودی که برای زنده نگه داشتنم امده بودی .. حالا دیگر برای رسیدن به تو دیر است .. برای با تو بودن .. برای از تو خواندن .. برای از تو داشتن .. برای از تو کشیدن .. و حتی برای از تو فرار کردن هم دیر است .. که ای کاش روزی که بودی من از تو فرار می کردم تا امروز که نیستی  غبطه بر فرار کردن تو نمی خوردم و برای فراری شدن به دنبالت نمی گشتم .. کاش فراموشی را به من می اموختی و می گفتی از چشم ها می شود دور شد ولی نمی شود فراموش شد .. شاید امروز تو با من باشی و من نبینمت .. شاید تو همانی که همه جا با منی .. شاید تو همانی که مرا می خواباند تا نبینم سردی حضورت را .. می دانم که تمام حرف هایم را می دانی .. می دانم که می دانستی چقدر به تو محتاج بودم .. می دانستی  .. هیچ نگفتی .. و حالا هم که رفتی ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 21:43  توسط سحر  | 
کاش با اولین تردیدی که درکلامت حس کردم باهات خداحافظی می کردم .. کاش هیچ وقت تا صبح با هم حرف نمی زدیم .. کاش هیچ وقت با هم مهربان نمی شدیم .. کاش با همان اتفاق اول فاتحه ی مرا می خواندی درست مثل حالا !! .. کاش هیچ وقت برای کارهای کرده و نکرده ات نمی بخشیدمت درست مثل تو !! .. کاش تا صبح خروس خوان برایت حرف نمی زدم .. کاش سفره ی دلم را پهن نمی کردم که امروز چوب همه چیز را با هم بخورم .. کاش با اولین بی محلیت دل بی صاحابم رو زیر خاک می کردم تا کار به اینجا نکشد .. کاش با اولین می رومت با اولین دیگر مرا نخواهی دید اشکم سرازیر نمی شد .. کاش با اولین توهینی که کردی چشم های کور شده ام را نمی بستم .. کاش لال می شدم و جمله ی فراموش کن بخشیدمت رو نمی گفتم .. کاش بعد از ۲ ماه که گفتی دوستت دارم سکوت می کردم تا بعدها حرف های گنده تحویلم ندهی  .. دوستت دارم هایی که فقط شعار بودو بس .. کاش بی معرفت تر از این حرفها بودم و در روزهای بی کسیت فقط لبخند ملیحی می زدم و می گفتم مشکل خودش است تا امروز در اوج بی کسی هام با خواندن نوشته هایم عینا" تو همان لبخند ملیح را تحویلم ندهی .. کاش تو شب های تنهاییت اتشی می شدم و می پاشیدم روی بی کسیت درست مثل کبریت روشنی که تو به سوی بی کسی من پرت کردی .. درست گفتی من همانم که تو می گویی همانم که تو فکر می کنی هیچ فرقی با دیگران ندارم .. حق با تو بود که بگویی به ادمهایی مثل من هیچ اهمیتی نمیدهی .. تو از من همان چیزی را ساختی که انقدر کثیف بود که حتی نخواستی صدایش را بشنوی .. مهم نیست با این حرف ها چه به روزم اوردی .. برای تو مهم این بود  که خیلی چیزهایی را که تجربه نکرده بودی  تجربه کنی .. متاسفم از این که مجبور شدی تجربه ای به این مهمی را با ادمی مثل من داشته باشی  .. هر انچه می خواستی را با حرف هایت با بی توجهی هایت با شک هایت به من فهماندی .. تو استاد خوبی بودی که توانستی از یک احساس ساده  امروز من را بسازی .. تحمل داری برایت بگویم از من چه ساخته ای ؟ .. بی شک تحملت کمتر از این حرف هاست که درد مرا بفهمی .. دنیا کو چکتر از ان است که فکرش را بکنی .. شاید روزی در حالت عجیبی به هم برسیم ..  شاید روزی از کنارهم رد شویم ..هر چند دیر یا دور .. انقدر دیر که دیگر حتی نقشی از صورت من در ذهنت نمانده باشد ..  ولی مطمئن باش این چشم و دل من تا صد سال دیگر استادش را فراموش نمی کند ..برو و زندگیت را بکن و  وجدانت اسوده باشد ..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 23:32  توسط سحر  | 
من و نشناختی و رفتی .. قاب عشقمو شکستی .. اگه قابلت نبودم پس چرا با من نشستی!! .. من که پر زدم تو رویات .. از همه در به دری هام .. تو بدون دلم گرفته .. از تو و ناباوری هات .. تو بذار همه بدونن  .. من یه عاشق دیوونم .. واسه پیدا کردن تو چه روزهایی می گذرونم .. از تو و اون خاطراتت .. مونده عکسی از نگاهت .. که به روش نوشته بودی تو رو تا ابد می خوامت ..     "می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی .. می دانم پشیمان خواهی شد از این که بی رحمانه مرا شکستی .. می دانم روزی فرا می رسد که با چشمانت روزی چندین بار نامه هایم را بخوانی ..  می دانم ! می دانم که دیگر کسی مانند من در قلبت متولد نخواهد شد .. بی شک زمانی قدرم را می دانی که برایت گمشده ای بیش نیستم .. مانند من دیگر کسی در زندگیت نخواهی دید .. چشمان کسی مانند چشمان من در پی تو نخواهد بود .. در تمام زندگیت کسی را نخواهی دید که شب و روز را با عشق تو بگذراند .. کاش بیراه نمی رفتی .. "                                                                                                                   گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست .. بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست .. گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن .. گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست .. پرواز عجب عادت خو بیست ولی حیف .. تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست .. گفتی کمی فکر خودم باشم و ان وقت .. جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست .. رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت .. بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 1:7  توسط سحر  | 
روی تخت دراز می کشم ... تو دلم پر از حسه ... حس اشنا ولی  ... دور... چشام رو می بندم و یه نفس عمیق می کشم ...دلم می خواد این اضطراب خسته کننده از پا درم بیاره ... من نبودن ها رو تحمل کردم حالا چرا ... هجوم خاطره ها تمام ذهنم رو پر می کنه ... عین یه فیلم تو ذهنم تکرار می شن ... و من نا خواسته محکوم به یاد اوری همه اونا هستم ... به این عذاب تکراری ... انگار تو یه شهر غریب دارم نفس می کشم ... می خوام از خودم فرار کنم ... از دردام ... از رنج هام ...از غصه هایی که باید تحملشون کنم ...باز پناه می برم به گوشه ی خلوتگاه سرد و نمناکم ... اولش حالم بد می شد ... هنوزم ... می دونم اشتباه می کنم ... ولی خوبیش اینه دیگه به تو فکر نمی کنم تو این حالت ... دیگه عادت کردم به این اشغالی ها ... زندگیمو از دست دادم ...همون ادم پر ادعا حالا دیگه جلو همه کم میاره ... می دونم با این حالتم باعث تعجب همه شدم ... داستان خوبیم شدم برا باور نکردنش ...مثل همیشه میاد و حرفاشو پشت در میگه و میره ... اما من هیچ حرفی ندارم ... فقط زانو هامو تو بغلم حبس می کنم .. .نمی دونم چه جوری این راه و تا اینجا اومدم ... اون که برا یه لحظه هم حاضر نشد خودشو بذاره جای من ... شایدم درک کرد و من نفهمیدم ... اهمیتی هم نداره دیگه ... دلم می خواد دردمو بگم ... جوری که این همه رو دلم سنگینی نکنه ... دلم می خواست بدون هیچ ترسی سرمو رو پاهاش می ذاشتم و به خواب می رفتم ... اما ... به چشمای پیرش که نگاه می کنم ... خسته تر از اونه که بتونه غم غریبم رو تحمل کنه ... دیگه کسی نیست ... همه دورن ... خیلی دور ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:25  توسط سحر  | 

چقدر دوری از نگاهم .. چقدردم سکوتت بر لحظه هام خاموش است .. هستی اما .. گویی قرار نیست لحظه ای مرا باور کنی .. و چقدر تلخ است کم داشتن باورت را .. به همین زودی باور کرده ای نبودنم را و من باور کرده ام این همه غریبگی را .. می خواهم سکوت کنم اما ..  چه کنم دلم برای این همه غریبه شدن می سوزد !! .. من تاوان سنگ بودن دل تو را پس می دهم ..  من تاوان خواب هایی که برایم رنگی کرده ای را پس می دهم ..  من تاوان دل عاشقم را که بی موقع عاشقی کرد پس می دهم .. همین کافی نیست ؟؟.. چیزی نگو .. بی انصافی  .. مرا در پس باورهای محکمت جا گذاشته ای .. حالا هی به خودت دلخوشی می دهی که بهترین ها را برایم خواسته ای ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:26  توسط سحر  | 

                                            

عصري كه عشق را با الف مي نويسند بهتر از اين نمي شود.به فرض مثال كه ديدار داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشه ي ارغواني بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد چه؟...از حق نگذريم چه زود بروم هاي سوالي جايشان را به مي روم هاي امري دادند!

راستي چرا بابا آب داد؟مگر هميشه روزهاي هفت و هشت سالگي و بچگي هر چه مي خواستيم نمي رفتيم سراغ مادر؟در املاهاي كلاس هفت سالگي سفر را يادمان ندادند شايد مي دانستند بعضي وازه ها مثل درد،كشيدنيست نه نوشتني!و تو اولين كسي بودي كه يعد از سالها عبور از ياد نگرفتن اين لغت به من فهماندي كه سفر چه وازه ي پرغصه و پر قصه ايست.

مهم نيست اولين سوالم اين بود چرا هميشه يك دليل براي آمدن داريم و هزار بهانه براي نيامدن،يك دليل از آنِ تقديرهاست و صدها بهانه براي تاخير.

كل صندوقچه ي كهكشان راه شيري را كه بگردي فكر مي كني يك عكس از دريا پيدا كني؟معلومست كه نه،آنوقت آدم هاي عصر ما كسي را كه عمري در كنارشان بوده به بهانه ي هيچ به امان سرنوشت مي سپارند و مي روند پي زندگيشان.نه عزيزم...

مي دانم اين ها توجيه به تاخير انداختن ديدار نيست نگو گذشته ها گذشته نه اينكه ما گذشت كنيم تا بگذرند،وگرنه امروز همان فردائيست كه ديروز در انتظارش بوديم.ديروز هم به اين زودي ها گذشته نمي شود.ببخش قرار بود من و تو لااقل براي خودمان مثل همه نباشيم اما من شدم زودتر از آن وقت كه بايد مي شدم من هم به تو از آن حرفهايي زدم كه همه مي زنند حتي رنگ جمله هايم عوض نشد طعمش را نمي دانم.

زندگي رسم خوشايندي نيست.زندگي اجبارست،لاجرم بايد زيست...

قرار نبود اگر كسي خيالش از وفاداري ديگري راحت شد،گنجشكهاي بي پناه حس او را با تير كامن عادت نشانه بگيرد.

قرار نبود كسي سختش باشد بگويد دوستت دارم.

قرار نبود كسي به هواي دل ديگري بماند.قرار بود هركس به هواي شكستن دل خودش بماند.

قرار نبود بين عشق وقفه بيفتد.

قرار نبود عاشقي يك قرن در ميان،پشت تبرك چند خاطره مخمل گذشته تكرار شودو

قرار نبود كسي دير كند،تاخير كندو

قرار نبود عشق كسي ديگري را سير كند.

قرار نبود ماشين زمان طفل بي گناه دامان دو عاشق معصوم را زير كند.

قرار نبود انتخابمان بين آسمان فردا و ترديد زمين گير كند.  

   نمي دانم چرا كسي كه با احساسش دست نخورده ترين شيشه هاي دور دست روياهاي دلم را لرزاند مرا به جرم برتري احساس بر عقل متهم مي كند و نمي دانم چرا كسي كه خودش در پاسخ نامه اي كه تمام ملاك زيبايي زندگيم شد،حسادتش را براي رسيدن بهترين بهانه مي دانست حالا عاقلانه از حسادت ناشي از عشق من ايراد مي گيرد و نمي دانم چرا همه چيز اولش خوب است.

عصر صداقت محض، عصر درخشش حقيقت آن چنان كه مي شد زمستان همه ي مردم دنيا را با آن گرم كرد،عصر عشق،عصر گفتن دلم خيلي برات تنگ شده بود،عصر شب هاي ببينم چه كسي زودتر مي گويد دوستت دارم،عصر افتخار به شدت عشق،عصر نابودي غرور،عصر اگر امروز حرفي زدم كه تو...و پاسخ اين چه حرفيست مگر مي شود...عصر با هيچ كس حرف نزن،عصر استدلالهايي كه كوچكترين منطقي آنها را توجيه نمي كند،عصر حکومت عشق،عصر لذت بخش ترين اختلاف دنيا بر سر آنكه چه كسي بيشتر ديگري را دوست دارد،عصر شرطبندي هاي عاشقانه بر سر عكس هايي كه دادن و ندادنشان كلي ذوق و شوق داشت،عصر تو بيشتر دوسم داري يا من و لذت بي پاسخ ماندنش كه به يك دنيا مي ارزيد.

خطر تحليل رفتن مهربانيست،كم كم دارد ريشه ي ناارام عاشقيمان را تهديد مي كند.

خوب مي دانم به روزگار نمي شود خرده گرفت اما به عاشق چرا،گيريم كه روزگار توانايي دور نگه داشتن مارا داشته باشد تكليف دلهايمان كه دست او نيست.نگذار تسليم معادله ي دل و ديده شويم،نگذار براي گفتن دوستت دارم امروز كه نشد باشد براي فردا را بياوريم،نگذار غرور را بهانه كنيم.عشق دارد زير سايه ي بي اعتنايي من و تو بزرگ مي شود.بگذار آن قدر عاشق شويم كه تشخيص اينكه چه كسي عاشق تر است براي خودمان مشكل باشد چه رسد به ديگران،البته به شرط آنكه هنوز همان كسي باشي كه پاسخ نامه ي بي جوابم را با عشق مي داد.يك بار ديگر مي نويسم مواظب آن چيزهايي كه اگر بشكنند جبرانشان كار من و تو نيست،باش...

                                                                                                                                                    "مریم حیدرزاده "

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:36  توسط سحر  | 
حس دلپذیری ست حس تعلق خاطر .. اینکه بدانی برای کسی عزیزی .. کسی به عشق تو از خواب بر می خیزد .. به عشق تو تلاش می کند .. به عشق تو نفس می کشد .. گویی وجود ادم برای خود نیز ارزشمند می شود .. ولی از دست دادن عشق خیلی  ناگواره .. همیشه یکی هست که به درد دلای ادم گوش بده .. ولی وای به حال اون روزی که همون بشه درد دل ادم .. اگه یه امتحانه خدا هیچ کس و اینجوری امتحان نکنه .. امروز و این روزها دغدغه هام عوض شده .. دیگه نمی خوام تو عشق اسیر باشم .. دیگه نمی خوام همش به این فکر کنم اون که رفت من بدون اون چگونه زندگی کنم .. و من باید فراموشت کنم ..میدانم که باید .. مقاومت می کنم در مقابل دلم ..در برابر خاطراتی که از تو در زندگیم ماند و بس ..نیستی .. نیستی تا با این خاطرات روبه رو شوی .. و هیچ وقت نخواهی بود .. از روزی که دچار این تقدیر شدم نزدیک به ۲ ماه گذشته .. شاید برا ایجاد یک تحول روحی زمان کمی باشد ولی برای شناختن درد کافی بود .. حالا اهمیت امید را می فهمم .. اعتراف می کنم بار ها نا امید شده بودم ولی در اخرین گام بهانه ای برای بودن داشته ام .. بهانه ای برای ماندن و زندگی کردن .. او که برایم تمام زندگی بود .. انقدر خواندمش تا لب باز کرد .. اما دریغ .. و حالا من ماندم در عذابی که ای کاش برای همیشه سکوت می کرد  ..

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:37  توسط سحر  | 
اینجا شاید بهترین جایی باشد که این روزها می توانم در ان حرف بزنم ..بدون اینکه نگران بغضی باشم که راه گلویم را می بندد و صدایی که می لرزد .. اینجا خیالم راحت است که با تمام بی تابی نوشته هایم رو بر نمی گردانی .. اینجا شاید برای تو هم بهترین جا باشد که حرفهایم را بخوانی و مجبور نباشی قانعم کنی یا نشنیده ام بگیری .. اما نه !! .. اشتباه نکن .. نمی خواهم شکایت کنم .. حتی نمی خواهم سئوالی بپرسم که جوابش را ندانی  .. فقط کلمه می کنم ته مانده ی احساسم را .. به لطف کلام تو و ماجرایی که از سر گذرانده ام جنگیدن با زندگی را یاد گرفته ام ..حالا انقدر سخت شده ام که از چشم تو هم افتاده ام !! .. حرف هایت را نگفته باور کرده ام همیشه .. اما این کدام درد است که حتی سادگی باور من هم ان را نمی پذیرد ؟؟!!.. می دانم .. می دانم سخت است نباشی و من با هزار یادگار تنها بمانم .. اما این بی طاقتی باعث نمی شود حقیرانه التماس کنم و پیش چشمانت کو چک و کوچک تر شوم .. اینهایی که گفتم انقدر روشن هست که اگر با انصاف باشی به من حق می دهی و اگر نباشی باز هم بی تفاوت از حرف هایم صرف نظر می کنی ..  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 19:33  توسط سحر  |